تبليغاتX
 دانشنامه

موفقیت

 

سخنان فردوسی خردمند -Great ferdosi
سخنان بزرگمهر - Bozorgmehr
سخنان نادر شاه افشار - Nader Shahe Afshar
سخنان ارد بزرگ - Great Orod
سخنان جبران خلیل جبران - Kahlil Gibran
سخنان فردریش نیچه - Fredrich Nietzsch
سخنان ناپلئون بناپارت - Napoleon Bonaparte
سخنان بودا - Buddha
سخنان شوپنهاور - Arthur Schopenhauer
سخنان مهاتما گاندی - Mahatma Gandi
سخنان دالاي لاما - Dalai Lama
سخنان آلبرت انیشتن - Albert Einstein
سخنان رابيندرانات تاگور - Rabindranath Tagore
سخنان موريس مترلينگ - Maurice Maeterlinck

 

 

 

سخنان جاودانه ها

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند

چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار . فردوسی خردمند




ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار



ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است . فردریش نیچه


شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. فردریش نیچه



ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش . اُرد بزرگ


آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها (اقیانوسها) به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ اُرد بزرگ


ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید . جبران خلیل جبران


حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. جبران خلیل جبران


ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته


زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است . گوته



ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



مهم ترین کار ما این نیست که ببینیم در دور دستهای مبهم و ناپیدا چه چیز هایی و جود دارد . کار ما این است که به آنچه آشکارا در پیش رو داریم بپردازیم . وینستون چرچیل

خوردن کلمات مرا به سوء هاضمه دچار نکرده است . وینستون چرچیل



ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید. جرج برنارد شاو

انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند. برنارد شاو


ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. تولستوی


همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی


ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم .پاستور


تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت. لویی پاستور



ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی



اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید . برایان تریسی

داشتن اهداف روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است .
برایان تریسی


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


دو یار قدیمی احمد شاه مسعود و ارد بزرگ

احمد شاه مسعود   و   ارد بزرگ  Ahmad Shah Massoud & Orod Bozorg

 

چندی پیش خاطره ای می خواندم از یکی از فرماندهان پیشین ارتش افغانستان ، در مورد ارتباط عاطفی ارد بزرگ و احمد شاه مسعود

آن خاطره گویای روابط نزدیکی ، در طی سالهای تنهایی احمد شاه مسعود و ظهور و قدرت دو چندان طالبان را داشت سالهای که کابل ، هرات و مزار در اختیار طالبان و نیروهای متجاوز پاکستان بود .
هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر به زانو در خواهد آمد، و اندک نیروی ملت افغانستان هم قربانی سیاستهای متجاوزانه پاکستان و امارات واقع شود .
ارد بزرگ ، احمد شاه مسعود را مورد حمایت خویش قرار می دهد و چنانچه در آن خاطره می خوانیم احمد شاه به شدت تحت تاثیر روح بزرگ او قرار می گیرد.
در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز ...
در آنجا شیر سنگی است که پایش زخم برداشته (احتمالا از پس یک نبرد) و آهوی ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند ... این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم وقتی احمد شاه آن اثر را از پیک ارد بزرگ ، در طی مجلسی دریافت می کند شدیدا منقلب و دگرگون می شود و چهره آرام و متین او به هم می ریزد او در آن جا از خواب شب قبل خود به نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ ، یک اسطوره می سازد و برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود ...
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد"

 


این خاطره زیبا از جهات گوناگون قابل ارز یابیست
نگاه عمیق و مسئولیت شناس یک هنرمند را نشان می دهد.
او خود می اندیشد ، احساس مسئولیت می کند و بدون آن که منتظر این و آن باشد دست به عمل می زند شاید امروز این خاطره با همان آدمهای اندکی که از آن خبر داشتند هیچ گاه گفته نمی شد و این راز همچون راز مرگ احمد شاه در دل تاریخ مدفون می شد ، اما! اما ارد مسئولیت خویش را پیش وجدان و آرمانهای خویش به انجام رسانیده است.
او به هنر به عنوان ابزاری می پردازد که می تواند قسمتی از خلقت انسانی که نیروی ست آسمانی ، را برای رهایی و کمال بشر بکار گیرد آثار او مادی نیستند و با نگاه مادی هم غیر قابل تفسیراند ، بقول دکتر مهرانفر برای شناخت ارد لازم است "تائو ، فردوسی و خیام "را بشناسیم او از تائو " لطافت و گذرایی" و از فردوسی " هدف و آرمان مقدس " و از خیام " جهان فانی و بی ارزش " را آموخته است.

دریا از همه جا پایین تر است و همه رودها در آن می ریزند
ارد مانند دریاست ، فروتر از همه جا و این فروتنی به او عظمت بخشیده است...


علی شاهچراغی

http://shah-nama-firdawsi.blogfa.com/

 

زندگی نامه این دو بزرگوار بر روی آنها کلیک کنید :

زندگی احمد شاه مسعود از زبان خودش در گفتگو با احمد شاه فرزان

زندگی نامه ارد بزرگ از پایگاه تاریخ , فرهنگ و تمدن ...

 


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


احمد شاه مسعود

زندگی احمد شاه مسعود از زبان خودش در گفتگو با احمد شاه فرزان

حیف است که سخن نگویی و مردم تو را چنان که شایسته ای نشناسند

س: جناب احمد شاه مسعود، لطفاً از دوران کودکی خود بگویید، از سال های آغازین مکتب. دوره ی ابتدایی مکتب را در کجا خوانده اید، آیا خاطره ای هم از آن ایام و آن مکان به خاطر دارید؟
ج: چون مرحوم پدرم - دگروال دوست محمد- قومندان ژاندرام پولیس هرات بود، من صنف دو تا چهار را در هرات درس خواندم، خوب یادم هست وقتی که به هرات می آمدیم در دو طرف جاده (میرداود) درخت های ناژو صف کشیده بودند. و همچنین به خاطر دارم، روزی که با پدرم به طرف مکتب می رفتم، گلدسته های مسجد جامع هرات را نشانش دادم و سوال کردم، این کجاست؟ من در مکتب "موفق" درس می خواندم، در آن جا، پدرم مرا نزد یک مولوی گذاشت تا قرآن و علوم دینی را نیز بیاموزم. آن مرد روحانی، مدرس مدرسه  ی جامع بود، از نزد آن عالم فیض زیادی بردم. پدرم با او دوست بود و بیشتر شب ها نزدش می رفت.

س: از مادرتان، از قبله گاه تان، از روز اول مکتب و از محبت های شان چیزی به یاد دارید؟
ج: پدرم به تعلیم و تربیت ما (من و برادرانم) علاقه ای مفرط داشت، به ما معلم خصوصی گرفته بود، درعین حال خودش هم به درس و مشق های ما رسیدگی می کرد. و اما مادرم، نسبت به من خیلی محبت داشت و من هم مادرم را دوست داشتم، ایشان به من زحمت زیادی کشیدند و من به مادرم وابستگی خاصی داشتم، و او سرشار از مهر مادری بود. و اما خاطره ی روز اول مکتب، مادرم موهایم را نوازش کرد، و مرا راهی مکتب ساخت. مهر و محبت های مادر فراموش ناشدنی است.

س: روابط شما با برادران و خواهران تان چگونه بود؟
ج: خوب معلوم است، دوستانه و صمیمی. خواهرها و برادرهایم را مساویانه دوست داشتم. پدرم نظامی بود، سعی داشت ما را خوب تربیت کند. نظم و تربیت در زندگی خصوصی.

س: در دوران بچگی، مثل همه ی بچه ها، چه رؤیایی در سر داشتید، مثلاً فکر نمی کردید، روزی مثل پدرتان لباس نظامی بپوشید؟
ج: رؤیاها و آرزوها، در خوی و خصلت هر انسانی است، من هم رؤیاهایی در سر داشتم، آن هم درعالم نوجوانی. وقتی بچه بودم، چون قبله گاهم صاحب منصب نظامی بود، همیشه فکر می کردم که باید در زندگی از پدرم جلوتر و بیشتر پیشرفت کنم. و این یکی از آرزوهایم بود، و این در حالی بود که من به درس هایم علاقه ای نشان نمی دادم. گرچه من و یحیی و دین محمد، برادرهایم، پیش ملاهم درس می خواندیم. ولی من دنیای دیگری داشتم که در آن سیر و سیاحت می کردم. یک روز ملا عصبانی شد و گفت: « برو ریسمان را بیاور!» از جایم جستم و از خانه گریختم و ملا در خانه مانده بود، پدرم که با خبر شد، گفت: «چرا این کار را کردی؟»، من چیزی نگفتم، پدرم خندید و من دیگر پیش آن ملا درس نخواندم.
اینکه چرا من در ابتداییه به درس علاقه نداشتم، شاید علتش این بوده باشد که مرا در سن پنج سالگی به مکتب گذاشته بودند، سنی که نمی دانستم درس چیست. بعدش که امتحان دادم، به صنف سوم قبول شدم. تا اینکه به لیسه استقلال شامل شدم، تا صنف دوازده در درس ریاضی ضعیف بودم، یحیی برادرم اول نمره بود، به من می گفت: «این سوال ریاضی به نظرت چطور حل می شود؟»، من به او خندیدم که چرا از من می پرسی. تا اینکه روزی معلم ریاضی به من گفت: «ریاضی تو خوب است، بیشتر بخوان»، همین تشویق ها بر من تأثیر گذاشت، در حالی که در ریاضی و لسان فرانسه ضعیف بودم و یا توجه نداشتم. به برادرم احمد ضیا گفتم، تا کتاب های ریاضی و فارسی به من تهیه کند، اوایل سال تحصیلی بود که تصمیم گرفتم خوب درس بخوانم، در نیمه ی دوم سال تحصیلی، شب ها را تا نزدیک صبح درس می خواندم که مرا همانجا خواب می برد. پدرم می گفت: «کمتر درس بخوان، مریض می شوی». در همین زمان و در طول این جدیت بود که من معلم ریاضی هم صنفی هایم شدم. همان تشویق ها باعث شد که به درس هایم، به طور جدی بپردازم. آنقدر درس هایم را جدی گرفته بودم که اکثر اوقاتم صرف درس خواندن می شد. روز های جشن استقلال بود. رفته بودم نندارتون به تماشا، کتاب مثلثات خریدم. خواندم و خواندم. ده روز بعد کاملاً از بر کردم. هم صنفی هایم به من می گفتند چطور درس هایت خوب شده. سر انجام ریاضی ام آنقدر خوب شده بود که کورس ریاضی باز کرده بودم و شاگردهایی داشتم.

س: در دوران بچگی چه بازی هایی را دوست داشتید؟ آیا با بچه های دیگر می جوشیدید؟
ج: خانه ی ما در کارته ی پروان بود، آنجا دوستان خوبی داشتم، که پنجاه شصت نفری بودند. آن وقت ها من در صنف هفتم لیسه ی استقلال بودم. من در بازی ها فرماندهی بچه ها را به عهده داشتم. یک روز بین من و بچه ای به نام بریالی، که ما او را (بری) صدا می کردیم، دعوا شد. او که از بچه های سفیدچهر پنجشیر بود، رفت تا دوستانش را جمع کند. من که توسط یکی از دوستانم با خبر شدم. من هم در مقابل او، دوستانم را خبر کرده و یکجا جمع شدیم. پنجاه شصت بچه ی هم سن و سال مجهز به غلک در کوهپایه های کارته پروان موضع گرفته بودیم. من به بچه های دیگر گفتم، هر وقت که دستور دادم، همزمان از غلک های تان برای دفاع استفاده کنید، همین که موقع را مناسب دیدم، دستور دادم، همه ی بچه ها که با غلک های شان آماده بودند، باهم و همزمان با غلک های شان به سوی مواضع بچه های حریف، سنگ رها کردند. بین ما نبردی با غلک در گرفت. آنها که تعداد شان به ده بیست نفر می رسید، مجبور به عقب نشینی شدند و از آن به بعد من فرمانده آن گروه از بچه ها شدم.
من به قوتبال هم علاقه داشتم، یک تیم فوتبال داشتیم که در آن بازی می کردیم، بچه ها به من گفتند تو مربی ما باش. من قبول کردم و مربی آنها شدم. تیمی که نجیب الله - آخرین رییس جمهور دوران کمونستی- عضو آن بود، آنها مسابقه ای ترتیب داده بودند، که من مربی گری آن مسابقه را به عهده داشتم. پس از پایان مسابقه، نجیب الله به من گفت: «تو چرا داوری می کردی، چه کسی تو را مربی کرده؟»، بین ما مشاجره ی لفظی پیش آمد، فردایش گروه دوستانم را جمع کردم و آنها میدان فوتبال را پر از سنگ کردند، گروه دوستان نجیب الله دوازده نفر بودند و نزدیک بود بین ما دعوای سختی به وجود آید. کسی چه می دانست، روزی من به کوه ها و دره های پنجشیر بروم و علیه نجیب الله بجنگم و او تا آخرین روز حکومتش بر ضد من و من بر ضد او باهم ستیزه کنیم.
صنف دوازدهم بودم، کورس تدریس ریاضی داشتم. با همان بچه های همدوره ای ام، روزی به مسجد حاجی میر احمد رفتیم. ما یک صنف بزرگ بودیم. به ملای مسجد گفتم: «ما آمده ایم تا به ما قرآن بیاموزی»، سید یعقوب امام جمعه ی آن مسجد بود، قبول کرد. ما شب ها می رفتیم مسجد، قرآن می آموختیم، جالب اینجاست که همان دوستانم با من به پوهنتون (دانشگاه) راه یافتند. شعله یی ها (طرفداران شعله ی جاوید) هم همان وقت کورس هایی را دایر کردند و فعالیت داشتند. صبور یکی از دوستانم، همیشه در کنارم بود، بعد ها دستگیر شد و به زندان دهمزنگ افتاد و همانجا شهید شد.
 
س: قبله گاه شما، صاحب منصب بودند، احتمالاً ایشان با دوستان شان دورهم جمع می شدند، آیا شما در نوجوانی، در آن جمع شرکت می کردید؟ و آیا این دورهم آمدن ها، تأثیری بر شما گذاشت؟
ج: پدرم دوستان زیادی داشت و همه آگاه به مسایل سیاسی روز بودند، می آمدند خانه ی ما، با هم بحث می کردند، محور اصلی جر و بحث شان، اوضاع سیاسی روز جهان و کشور بود.
طبیعی است که تحت تأثیر قرار می گرفتم. روی آینده ام خیلی تأثیر گذار بود. جنرال مودودی قومندان پوهنحی (دانشکده) انجنیری (مهندسی)، جنرال غلام علی و جنرال های دیگر به خانه ی ما، نزد پدرم می آمدند. مسایل سیاسی روز، داغ بود و من به سخنان شان گوش می دادم و برداشت هایی می کردم.
من دوست داشتم به حربی پوهنتون (دانشگاه افسری) بروم، پدرم می گفت: «باید فاکولته ی طب و یا انجنیری را بخوانی.» تا اینکه یک شب جنرال غلام علی خان به خانه ی ما آمد. من به او گفتم: «می خواهم در حربی پوهنتون درس بخوانم و افسر شوم.» جنرال غلام علی با تأثر گفت: «ای کاش من داکتر و یا انجنیر می بودم. من سی سال در نیروهای مسلح کشور خدمت کردم، چه حاصل؟» آن جا بود که تأمل کرده و کنجکاو شدم که چه باید بکنم و چه رشته ای را انتخاب کنم. تا اینکه جنرال مودودی هم به من گفت: «کشور ما به رشته های طب و انجنیری و ... نیاز مبرم دارد، نه رشته های نظامی.» همچنین روح الله یکی از دوستانم نیز به من گفت: «به پلی تخنیک برو، پشیمان نمی شوی.» او مرا به نزدیک ساختمان زیبای پوهنتون پلی تخنیک برد و آن جا را نشانم داد. من با خود گفتم، باید به این مکان راه یابم، تا اینکه در امتحان کنکور قبول شدم و به آرزویم رسیدم ولی ... .

س: از لیسه ی استقلال بگویید. از اولین روزهای آن و از چگونگی روابط با همصنفی های تان بگویید؟
ج: همان روزها، همان دوران لیسه و با همصنفی هایم، بهترین دوران زندگی ام بود، فوتبال بازی می کردیم، دنیایی از شور و شوق و جوانی بود، بهترین خاطرات درهمان دوران در انسان شکل می گیرد و شخصیت انسان رشد می کند.

س: فعالیت های سیاسی شما از چه سن و سالی شروع شد؟
ج: تا جایی که به خاطر دارم، فعالیت های سیاسی من از صنف نهم شروع شد. چون در آن زمان، احزاب و جریان های سیاسی در لیسه ها فعال شده بود، من هم با دوستانم در این محافل شرکت جسته و با دیگران جر و بحث می کردیم. و کم کم علاقمند به مسایل سیاسی روز شدم.

س: در صنف از جمله شاگردان شوخ بودید، یا گوشه گیر؟ در ردیف اول صنف می نشستید و یا در آخر؟
ج: آدم گوشه گیری نبودم، با دوستانم معاشرت داشتم. فوتبال و کاراته بازی می کردیم و برایم فرق نمی کرد که به ردیف اول صنف بنشینم و یا در آخر صنف.

س: شعر و موسیقی انسان را در رؤیا فرو می برد، شما کدامش را ترجیح می دهید؟
ج: اشعار حافظ را دوست دارم، همیشه می خوانم، شعر حافظ مرا متحول می کند و به من الهام می بخشد. موسیقی احساسات درونی انسان را بر می انگیزد، و شعر و موسیقی درهر انسانی اثر می گذارد.

س: انسان ذاتاً موجود عاشقی است، نظر شما در مورد عشق چیست؟ آیا جنگ عشق را در انسان نمی کشد، این طور نیست؟
ج: جهاد در راه خدا، وطن و آزادی، آرمان من بود، چه عشقی والاتر از این، عشق به خدا، عشق به مردم، عشق به آزادی انسان. تلاش برای رهایی انسان از بند و زنجیر، وقتی که انسان چنین عشقی داشته باشد و به پاس از آرمانش جان برکف بگذارد و به خاطر صلح و آزادی جهاد کند، تا انسان به حق طبیعی و انسانی خود، یعنی آزادی، دست یابد، عشق به خودی خود معنی می شود.

س: پوهنتون (دانشگاه)، فضای شاعرانه ی آن، درخت های بید مجنون و جوانان شاد، آیا خاطره انگیز نبود؟ دلتان نمی خواهد آن روزها، دوباره تکرار شود؟
ج: در زندگی لحظاتی است که تکرار نمی شود. من در آن زمان، مصروف درس خود بودم. هرگز به این روزها فکر نمی کردم. می شود گفت همان دو سال پوهنتون، از بهترین دوران زندگی ام بود، تا اینکه آن کودتای نا فرجام 1354 هجری شمسی و 1975 میلادی شکل گرفت و کشمکش های سیاسی، زندگی مخفی دروان داود و پس از آن نبرد مسلحانه ی سال 1354 دره ی پنجشیر، که با شکست همراه بود، سر نوشت مرا عوض کرد.

س: آیا در پوهنتون (دانشگاه) به سیاست رو آوردید و یا در وقت دیگر؟ انگیزه ی تان چه بود؟
ج: قراری که قبلاً هم گفتم، از نوجوانی در خانه، تحت تأثیر صحبت ها و تبصره های پدرم و دوستانش قرار می گرفتم، پدرم شب ها به اخبار و تفاسیر سیاسی رادیوها گوش می داد. گاهی که وقت نداشت به من می گفت این کار را بکنم، من اخبار را گوش کرده و با نقشه تطبیق و به پدرم بازگو می کردم. پدرم از شوروی ها و از اهداف شان در افغانستان و منطقه سخن می گفت. او اهداف شوروی را که توسط جریان هایی در نیروهای مسلح فعال بود و باید در افغانستان بر آورده می شد، - یعنی توسط اعضای حزب خلق و پرچم- با اهداف سیاسی این دو حزب، تحلیل و تفسیر می کرد که مرا به اندیشه وامی داشت.

س: از سال 1352-1973 میلادی، که پوهنتون کابل کانون اوج کشمکش ها و رقابت های سیاسی شده بود، آیا شما هم در آن کشاکش ها مستقیماً شرکت داشتید؟
ج: در آن سال ها بیشتر به فکر درس بودم، علاقه داشتم در زندگی و درسهایم پیشرفت کنم تا در آینده برای کشورم مفید باشم.

س: از دوستان دوره ی پوهنتون تان می توانید اسم ببرید، آیا بعدها هم آن ها را دیدید؟
ج: در آنجا صبور با من رفیق بود، و بعدها درجریان مبارزات من، خیلی ها به من پیوستند.

س: چطور متوجه شدید که در لست سیاه داودخان هستید؟ با چه کسی و یا کسانی و به کجا رفتید؟
ج: سال 1354-1975 میلادی سال پر ماجرایی بود، تعداد زیادی از اعضای نهضت جوانان مسلمان - دوصد نفر- توسط پولیس داودخان دستگیر و به زندان افتادند. جگرن محمد غوث (از اعضای خانواده ی ما) از جمله ی آنان بود. بعد از ظهر خبر دار شدیم و به قرغه رفتیم. یکی از خویشان، به خانواده ام خبرداده بود، بعد برای من هم دوسیه درست کرده بودند. پولیس در تعقیب من بود، کودتای حکمتیار خیلی پیش از موعد و بی نتیجه ماند.

س: می گویند در سال 1354- 1975 میلادی در دره ی پنجشیر گروه چریکی را تشکیل و چند ولسوالی را به تصرف خود در آوردید، چرا شکست خوردید؟
ج: در آن سال ها، حرف حکمتیار این بود که از اطراف کابل باید حرکتی شروع شود - یک قیام مسلحانه- تا بهانه ای برای بیرون آوردن تانک پیدا شود. آن هم به دستور عبدالکریم مستغنی معاون وزیر دفاع وقت، که حکمتیار ادعا می کرد با وی در ارتباط است. نقشه اش این طور بود: آن گاه که تانک ها به بهانه ی سرکوب شورشیان بیرون بیایند. سپس تانک ها در یک عمل بر عکس و پیشی بینی نشده، رادیو کابل و ارگ داود خان را بگیرند و کودتا شکل بگیرد و اجرا شود.
این بود که گروه چریکی در پنجشیر (85 کیلومتری کابل) تشکیل شد، که همه از جوانان تحصیلکرده بودند. روی این امید که در کابل کودتا خواهد شد، نبرد را با سلاح های کمی که داشتیم، آغاز کردیم، ولسوالی های حصه اول، حصه دوم و رخه را تصرف کردیم. در آنجا، در انتظار ماندیم. به رادیو گوش می دادیم که، کودتا به نتیجه ای برسد، ولی نتیجه آن شد که فکرش را نمی کردیم؛ نیروهای دولتی از مرکز برای سر کوب چریک های پنجشیر شتافتند و چون مردم با ما نبودند، شرایط برای نبردهای مسلحانه مهیا نشده بود، و یا به عبارت دیگر، مردم انگیزه نداشتند، زیرا داود را یک فرد مسلمان می دانستند. بر این اساس، گروه چریکی نوپا و کم تجربه ی ما توسط نیروهای مسلح داود خان به شدت سرکوب شد، تقریباً نیمی از نیروهای ما زخمی و شهید شدند، و از کودتا خبری نشد و من با عده ی دیگر مجبور به هجرت شده و به پاکستان رفتیم.

س: با چند نفر به پاکستان مهاجرت کردید؟
ج: در سال 1354 که با تعدادی به پاکستان رفتیم، دوباره به کشور برگشتیم، من اکثراً در داخل بودم. ما باید به مراکز کمونیست ها حمله می کردیم؛ جنرال حیدر رسولی را باید از سر راه بر می داشتیم. ببرک کارمل و ترکی، نیروهای نفوذی شاخه حزب خلق در نیروهای مسلح داودخان، سد راه بودند. از طرفی در بین ما نیز اختلاف نظر وجود داشت، به ویژه بین من و حکمتیار، تعداد ما 54 نفر بود، باید یک عملیات انتحاری انجام می شد. چون این حرکت سازماندهی شده نبود، من مخالفت کردم، در آن زمان و شرایط، حزب خلق، شاخه ی نظامی اش توسط امین (دومین رییس جمهور دوران کمونستی) اداره می شد و در نیروهای مسلح قدرت داشتند. از طرفی هم ذهنیت داود را کمونست ها نسبت به نهضت جوانان مسلمان خراب کرده و داود هم کوچکترین حرکتی را که از جانب نیروهای ما صورت می گرفت، زیر نظر داشت، در این وقت شاخه ی نظامی نهضت جوانان مسلمان به دست حکمتیار بود، و او بود که باید کارها را سازماندهی می کرد، حکمتیار می گفت: «باید کودتا بکنیم» اما جنرال مستغنی بهانه ای برای این کار نداشت، من در ابتدا با نمایندگان حکمتیار اختلاف نظر داشتم. که در پشاور، اختلاف من و حکمتیار به اوج خود رسید.

س: آیا والدین تان با این کارهای شما، آن هم در آن سن و سال کم، شما را ملامت نمی کردند؟
ج: پدرم همیشه به من توصیه می کرد که درس های خود را بخوانم، بعد راه خود را انتخاب کرده و به آن راه بروم. من آنها را در یک عمل انجام شده قرار داده بودم، البته خود آگاهانه راهم را برگزیده بودم و والدین من هم چیزی نمی گفتند.

س: گویا در پاکستان با حکمتیار مشاجره کرده بودید، اصل موضوع از چه قرار بود؟
ج: به خاطر طرزکارش، به خاطر خود خواهی هایش، بارها و بارها باهم مشاجره ی لفظی داشتیم و حتی چند بار با یکدیگر گلاویز شدیم.

س: گفته می شود در پاکستان، حکمتیار از شما به ذوالفقار علی بوتو، چیزهایی گفته بود، در نتیجه شما و انجنیر جان محمد را پولیس پاکستان دستگیر کرده و شما از چنگ پولیس فرار کردید و به کابل برگشتید، سر نوشت انجنیر جان محمد چه شد؟
ج: ما در پشاور بودیم، من وانجنیر جان محمد و انجنیر ایوب، به جاجی رفتیم و به سفید کوه، در پاره چنار حکمتیار به ما ملحق شد. من گفتم: برادران ما بندی هستند، باید هرچه زود تر به کار شویم، باز به حکمتیار گفتم: «ما در این کودتا شکست خوردیم، کارهایت از ریشه خراب است.»
اختلاف بین ما تشدید شد، آخرین گفته ام این بود که: «رهبرکیست؟» ما نه نفر بودیم، حکمتیار می گفت، باید شورا داشته باشیم، انجنیر جان محمد مخالفت کرد. حکمتیار با او در افتاد. گرچه در آن زمان، استاد ربانی و حبیب الرحمن از جمله رهبران نهضت بودند، در کنار آن شورا هم داشتیم. ولی حکمتیار می خواست یک شورای جدید داشته باشد. در این شورا چهار نفر طرف حکمتیار را داشتند و پنج نفر با من بودند. حکمتیار می گفت: «با بمب گذاری شروع می کنیم.» من گفتم: اگر با جنگ مسلحانه آغاز می کنی خوب، و گرنه این برنامه هایی که تو داری به ویرانی و تباهی کشور می انجامد و از آن سودی عاید ما نخواهد شد که به نفع جنبش ما باشد. بار دیگر حکمتیار پانزده نفر را به شورا معرفی کرد، در همین زمان بود که استاد ربانی به پاکستان آمد. حکمتیار که تا این زمان ادعا می کرد، جنرال عبدالکریم مستغنی از دست کمونست ها آزرده است و کودتایی را علیه داودخان ترتیب می دهد، در آن وقت ما فهمیدیم که این مسئله صحت ندارد و دروغ است و کودتایی در کار نیست.
این کشاکش با حکمتیار، موجب شد که عده ای از ما، از حکمتیار بریده و به استاد ربانی بپیوندیم. دوباره باهم یکجا شدیم، قاضی امین در رأس بود. حکمتیار، استاد ربانی، حقانی، مولوی محمدنبی و دیگران در این جمع بودند. قاضی امین که آمد، بابر، ملک یونس، وکیل احمد خان پاکستانی به ایتالیا رفتند و استاد ربانی به عربستان سعودی و ترکیه رفت. حکمتیار می گفت: «استاد ربانی را باید از جمعیت بیرون کنیم.» در همین زمان بود که انجنیرجان محمد گم شد، این حادثه همه ی ما را تکان داد، در پی این امر شایعات داغی پخش شد که انجنیر جان محمد با داود رابطه داشته است. صدای او را هم ضبط کرده بودند، به اصطلاح با این کار از او اعتراف گرفته بودند، که با داود در ارتباط بوده، جان محمد گفته بود: «مسعود هم با داود رابطه دارد.» این جا بود که به عمق فاجعه پی بردیم و فهمیدیم که توطئه چگونه شکل می گیرد.
حکمتیار به سران پاکستانی ها گفته بود: «مسعود نمی گذارد ما کودتا کنیم.» من به خانه حکمتیار بودم که یک موتر پاکستانی آمد آنجا، مرا با خود به مرکز پولیس بردند، در آنجا با یک صاحب منصب کلو و بابر روبرو شدم، همین دو نفر حکمتیار را رشد و پرورش داده بودند، در همین زمان بود که انجنیر ایوب هم سر رسید، ما به عمق توطئه پی بردیم و تفنگچه های خود را کشیدیم. باید متذکر شوم که من همیشه دو تفنگچه به همراه داشتم، چه در افغانستان و چه در پاکستان، پولیس پاکستان تهدید ما را جدی گرفت و ما توانستیم از آنجا، جان سالم به در ببریم. این در حالی بود که با خبر شدیم، انجنیر جان محمد و دو نفر دیگر را شهید کرده اند. گفته می شد که به دستور بوتو، اشخاص فوق الذکر به حکمتیار تحویل داده شده و متعاقب آن سر به نیست شدند. خواسته ی حکمتیار این بود که من فرارکنم، ولی من استقامت کرده، تا کودتای ضیاء الحق آنجا ماندم.

س: می گویند مردم پنجشیر با قیام شان در سال های اول جهاد یعنی سال 1358-1979 میلادی در کنار تان ایستادند، قیام مردم از کجا شکل گرفت، شما چطور اعتماد مردم را جلب نمودید و نبرد مسلحانه ی مجاهدین چگونه شروع شد؟
ج: در جوزای 1358- 1979 میلادی از طریق نورستان آمدیم پنجشیر. گرچه گروه های دیگر هم در پنجشیر کار کرده بودند، در گام اول من لیست تمام اقوام و دهات پنجشیر را یادداشت کردم. و به هریک از نخبگان و موی سفیدان نامه نوشتم، تذکر دادم که چقدر تفنگ و چند نفر دارید. آن طرفی که خط مرا می خواند، یعنی کلان قریه، خیلی زود با من تماس گرفته می شد. من شب و روز کار می کردم، کارت عضویت می فرستادم. با وجودی که در دره ی پنجشیر حزب اسلامی و حرکت انقلاب هم روی مردم کار کرده بودند، ولی من با مردم ارتباط مستقیم برقرار کردم.
ابتدا از منطقه ی سفید چهر شروع کردیم. شب ها هم کار می کردیم، مردم از قریه های مختلف به ما مراجعه می کردند که چقدر تفنگ دارند و چند داوطلب. در این وقت دولت ترکی از حضور و پویایی ما در پنجشیر با خبرشد. دولت بین مردم بومی تفنگ توزیع می کرد، بی خبر از این که آن هایی که از دولت تفنگ گرفته بودند با ما در ارتباط بودند.
یک روز چند جیپ را دیدم که به طرف ولسوالی دشت ریوت می رود، در علاقه داری آن جا جنگ شده بود، فوراً تصمیم به نبرد مسلحانه گرفتم، ریش سفیدی مرا دید، گفت: «ما آماده باش در کنار شما هستیم.» حاجی ظاهر آمد پیش من در سفید چهر در آنجا چند نفر خلقی را گرفتیم و به خنج آمدیم و از آنجا به عمرض رفتیم و سپس به خارو رسیدیم. در بالای دره ی پنجشیر جنگ بود و گروه ما در همین منطقه، به کمین نشستیم. سلاح های ما چند قبضه تفنگ موشکش و چند بمب دستی بود، همین که نیروهای دولتی را در تیررس خود یافتیم، چند بمب دستی به طرف شان پرتاب کرده و تیر اندازی کردیم، آنها به ما تسلیم شدند، در این عملیات از نیروهای دولتی یک نفر زخمی شد.
نیروهای کمونیست به سرعت به سراغ ما آمدند تا نیروهای ما را قلع و قمع کنند. تا به خود مان آمدیم دیدیم که نیروهای دولتی با په پشه روی ما ضربه می کردند، ما نیز به آنها امان نداده و تیر اندازی را شروع کردیم، زدوخورد ادامه پیدا کرد. فکر کنم شب شده بود. طی این عملیات یک نفر شهید داشتیم که از منطقه ی متا بود و یک نفر را که زخمی شده بود، ملاملنگ (ملا جلیل) که نمی دانست آن زخمی، خودی است و یا دشمن، سر او را روی زانو هایش گذاشته بود، تا اینکه سر معلم عزیز گفت: او از نیروهای خلقی است.
همان شب مردم با بیل و چوپ و کلنگ به ولسوالی یورش بردند. مجاهدین باید مردم عصبانی را همراهی مر کردند. چرا که می دانستم، حملات دسته جمعی تلفات بیشتر به همراه دارد.
گلستان صدا کرد: «آمر شما کیست؟» بعد گلستان گفت: «یک بچه ی جوان آمر شان است.»
من به مردم گفتم از خارو بالا بروید و از پشغور هم. در ولسوالی زنه جنگ شد. کمونست ها سخت مقاومت می کردند، در اطراف ولسوالی زنه تانک مستقر بود، مصطفی می خواست تانک را با راکت بزند ه من به طرف بردیم (نوعی تانک زرهی) فیر کردم که به هدف اصابت نکرد.
صبح زود جنگ از نو شروع شد، شکست خوردیم، نتوانستیم مواضع نیروهای دولتی را تسخیر کنیم. به این دلیل که تجربه ی کافی نداشتیم. دراین احوال متوجه شدم که نیروهای ما روحیه ی شان را از دست داده اند و باید من ابتکار می کردم. مصطفی را کنار کشیدم و گفتم: «باید این جا را بگیریم.» بعد به مجاهدین گفتم: «پنج نفر فدایی می خواهم.» از بین چریک های جوان، امان و ابراهیم و مصطفی، داوطلب شدند، زیکویک (مسلسل سنگین ضد هوایی) دشمن مواضع ما را هدف قرار می داد. در حالی که یکعده از مجاهدین رو در رو با کمونست های می جنگیدند، پنج فدایی پیشروی کردند، آخرین موشک را فیر کردم. مصطفی چند بمب دستی به داخل ساختمان ولسوالی زنه پرتاب کرد، تعدادی از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و بقیه مجبور به تسلیم شدند. در آن زمان فقط گدامحمد کلاشنکوف داشت.

س: در جنگ های پی در پی و چهل روزه ی تابستان 1358-1979 میلادی چند ولسوالی را آزاد ساختید و چند نفر تلفات داشتید؟
ج: ما تا هنوز کاملاً برای نبرد با نیروهای دولتی آمادگی نداشتیم، در حال سازماندهی مجاهدین بودیم که جنگ از طرف کمونست ها در دشت ریوت بر ضد ما آغاز گشت.
جوزای 1358-1979 بود، علاقه دار آنجا فیض محمد شور، با نیروهایش به قریه دشت ریوت که مجاهدین در آنجا بودند، یورش آورده و درگیری ای شروع شد، زدوخورد شدیدی در گرفت، این اولین نبرد ما بود، بعد از کشته شدن علاقه دار، جنگ به پایان رسید. در این جنگ چند سرباز هم کشته شدند، از مجاهدین یک نفر تلفات دادیم، به نام کریم الله. در اینجا بود که مردم با مجاهدین همراه و همگام شدند. ما با کمک مردم خشمگین، توانستیم کل پنجشیر را آزاد سازیم.
تلفات نیروهای مجاهدین در جنگ های چهل روزه چشمگیر نبود. بعد از پنجشیر، بولغین تا سالنگ را آزاد ساختیم و در خزان همان سال در تپه ی سرخ شکست سختی خوردیم، تلفات زیادی را متحمل شدیم، چون از یک طرف سلاح های ما اندک و غیره قابل مقایسه با سلاح های نیروهای مسلح ترکی بود. از طرفی دیگر، من در تپه ی سرخ از ناحیه ی پا زخمی شدم. بازهم نیروهای دولتی درپی دستگیری ام بودند. من از طریق کوه با کاکا تاج الدین به دره ی پنجشیر آمدیم.

س: آیا پهلوان احمدجان هم در نبردهای چریکی شرکت فعال داشت؟
ج: نه، پهلوان احمد جان به عنوان یک پهلوان در بین مردم محبوبیت داشت، او با داکتر نجیب و کارمل رفیق بود و می خواست در داخل دره ی پنجشیر پایگاه داشته باشد.

س: در کوه سرخ شکست خوردید، زخمی شدید، آیا نا امید نشدید؟
ج: اوایل خزان بود، جنگ دوام پیدا کرد، ما از پنجشیر بیرون آمدیم، یک قطعه ی کوماندوی، تحت فرماندهی یک افسر به نام سرورخان به جبل السراج و به کوه سرخ رسیدند. من بایست با بیست تا بیست و پنج نفری که همراه داشتم، تعرض کردیم، ضربه ای به آنها زده و به کوه سالنگ رفتیم و بعد آمدیم شتل و به در بند به نیروهای دولتی مستقر در آنجا حمله کردیم. به من گفتند، قومندان امین و ابراهیم با خلقی ها سازش کرده و می خواهند تسلیم نیروهای دولتی شوند. جریان را جویا شدم که حقیقتاً قصد تسلیم شدن دارند، ظاهراً موضع درست می کنند.
ما در کوه سرخ بودیم، امان و زمردبیگ پایین رفتند. امان شینده بود که سربازی گفته: آمدند، امان هم رگبار نموده بود، زمردبیگ اسیر و اعدام شد، ما به نقاط کوه حاکم بودیم و شاهد آن صحنه. بمب های دستی را آماده کردیم و با یک اشاره، بمب ها را به طرف موضع سربازان دولتی انداختیم، پنجاه نفر از سربازان شان کشته شدند. یکی از مجاهدین من نیز شهید شد، ما پنجاه میل کلاشینکوف به غنیمت گرفتیم، ما در مواضع خود بودیم، بازهم نبرد ادامه داشت که من در همان جا زخمی شدم.

س: می گویند، بعد از شکست تپه ی سرخ اولین جلسه را در دشت ریوت درخانه ی حاجی متین برگزار کردید، چند نفر بودید؟
ج: بعد از شکست در کوه سرخ به پریان رفتیم. در آنجا آموزش جنگ های چریکی را شروع کردیم. باز در پشغور جنگیدیم و شکست خوردیم، مجاهدین نورستان به کمک ما شتافتند ولی کاری از پیش نبردند و برگشتند. قومندان ذبیح الله نیز از مزارشریف به پنجشیر آمد تا مجاهدین را یاری دهد.
ما دوباره در دشت ریوت در خانه ی حاجی متین دورهم جمع شدیم، پانزده نفر بودیم، قسم یا کردیم و به پریان رفته و تعلیمات چریکی را ادامه دادیم.

س: خزان سال 1358-1979 میلادی به پریان یعنی به تل آب رفتید، منظورتان از سفر به این نقطه ی دور افتاده چه بود؟
ج: پس از شکست های پی در پی، جنگ های چهل روزه، به کوتل رفتیم. در غارها و سوف ها زندگی می کردیم. ولی تعلیمات نظامی ادامه داشت. مصطفی، مجاهدین را آموزش می داد. بعداً مصطفی، در حین ساختن بمب دستی در تل شهید شد. مولوی صاحب داد می گفت: «این جهاد پیروز می گردد.»

س: آیا گاهی ترس هم به سراغ شما می آمد؟
ج: طبعا.ً

س: شما به چه انگیزه می جنگیدید؟ چه آرمانی در سر داشتید؟
ج: من به خاطر اسلام، این دین انسان ساز، به خاطر صلح و آزادی، به خاطر رهایی انسان از چنگال استعمار - به هر شکلی که باشد- جنگیدم و می جنگم.

س: در اواخر سال 1358، یعنی برابر به تجاوز ارتش سرخ به خاک و طن، هیئتی از کابل به سر پرستی قاضی جدیر جهت مذاکره به پنجشیر آمده بود، ما حصل آن دیدار چه بود؟
ج: شوروی ها به داخل کشور آمده بودند. پهلوان احمدجان نزد نجیب رفته بود؛ رفتن او نوعی بهانه و ترفند بود، چون همین که احمدجان از نزد نجیب با سلاح و مهمات برگشت، قرارگاهی برپاکرد. ما او را دستگیر و زندانی ساختیم، او باید عادلانه محاکمه می شد. ولی هیئت مذکور - قاضی جدیر و دگروال عبدالرزاق- تأکید داشتند که باید احمدجان خیلی زود آزاد گردد. و همچنین به من گفتند: «باید تسلیم شوی.» من گفتم در باره ی احمدجان باید با مردم مشورت کنم، سه هفته به من وقت بدهید تا با مردم سه ولسوالی مشورت و دیدار داشته باشم.
نجیب طی نامه ای به من اخطار داده بود، من نامه ی نجیب را به مردم نشان دادم. مردم اظهار آمادگی کردند. نجیب می خواست مرا فریب دهد. چون متوجه شدیم که پشت سر هیئت نیروهای شان را به منطقه گسیل داشتند. هیئت دوباره آمد و بی نتیجه رفت. گفته می شد که جدیر در برگشت با نجیب مشاجره کرده و به دستور نجیب جدیر را به قتل رساندند.

س: از اولین حمله ی کاروان نظامی شوروی به دره ی پنجشیر به تاریخ 19 حمل 1359 برابر به 8 اپریل 1980 چیزی به خاطر دارید؟ این عملیات چگونه بود؟
ج: گفتم که نجیب موضوع پهلوان احمدجان را بهانه قرارداد، احمدجان در شابه بود، من هم در شابه بودم. حمل 1358-1980 میلادی در پارنده جنگ بود. من آمدم به جنگلک. دیدم هلیکوپتری آنجاست و یک موترهم در آتش می سوخت. گفتند عظیم موترهای شوروی ها را به آتش کشیده است.
داکتر عبدالحی و بیرنگ در کوه بودند، آنها را با خود بردم. در پارنده نجم الدین با قوای روسی خوب جنگیده بود. در پریان و در تل جنگ شدیدی بین قوای روسی و مجاهدین صورت گرفته بود- مجاهدین در نقاط حاکم کوه مستقر بودند- در منطقه شیوه محمد ابراهیم و گروهش می جنگیدید، در رخه و دره پارنده، جنگ با نیروهای روسی به اوج خود رسیده بود. و در شابه قومندان گدامحمد به آخر کاروان نظامی قوای شوروی حمله کرد. شوروی ها شکست را پذیرفتند. پل استحکامات آنها به جای ماند، نیروهای شوروی فقط توانستند اجساد کشته شدگان را برجای نگذارند. در این عملیات صد میل کله کوف از دشمن به غنیمت گرفته شد.
تاکتیک ما در این تهاجم وسیع و جنگ نابرابر، این بود که به تمام نیروهای چریکی دستور دادم در قرارگاه های کوهی خود بمانند، و به نیروهای شوروی اجازه دهند تا بالای پنجشیر یعنی تا پریان و خاواک بروند و همین طور هم شد. گرچه جمعاً تعداد مجاهدین ما به صد نفر می رسید. ولی مردم انگیزه داشتند، مجاهدین جامه ی شهادت پوشیده بودند و پیروز شدیم.

س: جریان آتش بس در سال 1383-1983 میلادی از طرف چه کسانی و به وسیله ی چه کسی به شما ابلاغ شد، از طرف سپاه چهلم چه کسی بود و سر انجام در چه منطقه ای توافق این آتش بس به امضا رسید؟
ج: شوروی ها در سال 1361-1982 میلادی دو حمله ی وسیع را در پنجشیر طراحی و اجرا کردند.
حمله ی اولی را که پشت سر گذاشتم. نامه ای از ببرک کارمل به من رسید که طی آن به من التیماتوم داده بود. اهمیتی به آن ندادم و نماینده اش رفت و حمله ی دوم شروع شد، خیلی شدید بود. نیروهای دشمن بین چهارصد تا پنجصد نفر در خارو کشته دادند، و چهار صد نفر هم اسیر گرفتیم.
جنرال شهنواز تنی در این جنگ شرکت داشت و فرار کرد. در همین سال نیروهای دولتی و شوروی ها در اعنابه و پشغور قرارگاه نظامی درست کردند؛ چرا که عبور و مرور قطار های حمل و نقل شان در این مناطق در خطر بود. و این قرارگاه ها از پایگاه های مهم شوروی محسوب می شد.
نزدیک زمستان بود. ما از نیروهای فدایی استفاده کردیم، چهل نفر فدایی با محمد پناه از آب رخه به داخل گارنیزیون رفتند. تانک های مستقر در آنجا را منهدم کردند و ضربات سختی به نیروهای ارتش سرخ وارد کردند.
به اعنابه رفتم، یک عملیات را طراحی کردیم، یک عملیات انتحاری [شهادت طلبانه]، در این عملیات مجاهدین باید وارد خیمه های شوروی ها می شدند، اطراف چادرها مین گذاری نشده بود، عملیات اجرا شد. در این حمله ی انتحاری1 یک نفر شهید دادیم.
در این زمان جمعه خان از حزب اسلامی در اندراب راه بندان ایجاد کرده بود، راه تدارکاتی را بسته بودند، در پنجشیر قحطی آمده بود، شوروی ها پی درپی حمله می کردند. بازهم مردم و مجاهدین فشارها را هم از جانب مجاهدین - حزب اسلامی- و هم از طرف رژیم کمونیستی و ارتش سرخ تحمل کردند.
زمستان بود، من در نولیچ بودم. گفتند ولسوال داوود آمده و حامل پیامی است. او را آوردند پیش من. پاکتی از طرف سپاه چهلم (یکی از لشکرهای مهم ارتش سرخ) همراه داشت، در آن نامه پیشنهاد آتش بس شده بود. من فکر کردم؛ در آن شرایط باید جلو تلفات گرفته شود. باید مجاهدین پایگاه های خود را در دره های پنجشیر (بیست و دو دره ی استراتژیک) مستحکم می کردند. در مورد پیشنهاد آتش بس، من باید با علماء مشورت می کردم، که این کار را هم کردم. مولوی ها فتوی دادند و از آنها خط گرفتم و بعد برای مذاکره با نمایندگان سپاه چهلم، اعلام آمادگی کردم. در طی مذاکره با نمایندگان سپاه چهلم، آنها شرایط ما را پذیرفتند و ما نیز از آنها را، که نباید بر روی کاروان های شان در مسیر سالنگ جنوبی آتش بگشاییم. در کل، ما از این آتش بس سود بیشتری بردیم که بعداً نمایندگان سپاه چهلم به آن امر اعتراف کردند.
در همین شرایط به وجود آمده، ما توانستیم جمعه خان را در آن زمستان، در اندراب خلع سلاح کنیم که جمعه خان نزد شوروی ها رفته بود.
دور دوم مذاکرات ما با شوروی - در زمان چرنینکو- صورت گرفت. در حالی که ما با خبر شدیم که نمایندگان سپاه چهلم، که با ما بر سر آتش بس مذاکره کرده بودند، توسط مقامات قوای شوروی زندانی شده بودند و به آنها گفته شده بود که با دشمن سازش کردید ولی در دور دوم مذاکرات به توافق نرسیدیم و جنگ ها از نو شروع شد.

س: گفته شده که ورقه ی آخرین توافقنامه را در حضور جنرال روسی چلیپا کشیدید، چرا؟
ج: در دور دوم مذاکره، یک ماده اضافه شده بود، و آن اینکه باید لیست سلاح ها معلوم و قید گردد. گفتم باید مشوره کنم. دو هفته وقت کشی کردم. بعد من مسلح با تفنگ و تفنگچه برای مذاکره رفتم. عصبانی شدم و روی کاغذ را چلیپا کشیدم، با یک جنرال شوروی هم بگومگو و مشاجره کردم. بعدش آن ها آن ماده را حذف کرده و آتش بس، شش ماه دیگر تمدید شد.

س: در سال 1362-1983 میلادی شوروی ها در قرارگاه قول شابه از طرف شب، کوماندو پیاده کردند که قومندان شاه نظر و تعدادی از چریک هایش را در صوف غافلگیر کرده بودند، از این عملیات چیزی به خاطر دارید؟
ج: در هنگام شب شوروی ها در آن نواحی کوهستانی نیرو پیاده کرده و از دو طرف صوف پیشروی می کنند. شاه نظر و افراد دیگر که از داخل صوف از وضعیت در دام افتادن شان با خبر می شوند، به ترتیب بیرون می روند و طی زدوخوردی کشته می شوند و تعدادی در داخل صوف به شهادت می رسند. در آن حمله، دشمن نقشه ی دقیقی ریخته بود و با عمل به آن نقشه، تعداد سی و دو نفر را در قرارگاه قول شابه به شهادت رساندند.

س: گفته می شود، چندین بار به جان شما سوء قصد شده، از آن جمله به وسیله شخصی به نام کامران، آیا وی از طرف نجیب الله مأمور سوء قصد به جان شما شده بود؟
ج: کامران از طرف داکتر نجیب رییس خاد رژیم کمونیستی مأموریت داشت تا مرا از بین ببرد. ولی خودش آمد و خود را معرفی کرد، اعتراف نمود و گفت: «این همان تفنگچه ای است که من باید کار محول شده ام را در مورد شما عملی می کردم.» کامران را رها کردم و حالا در خارج از وطن - در آلمان- زندگی می کند. پس از آن چندین توطئه ی دیگر کشف شد.

س: در جنگ، اطلاعات حرف اول را می زند. شما چطور و از چه کانالی، از حملات گسترده ی قوای شوروی با خبر می شدید؟
ج: ما با ریاست کشف وزارت دفاع رژیم کمونیستی ارتباط داشتیم. یکی از آن افراد به نام میرتاج الدین با ما در تماس بود. جنرال خلیل رییس کشف نیز در همین ارتباط توسط دولت دستگیر و تیر باران شد. جنرال های شوروی هم با ما در تماس بودند که از نام بردن آنان امتناع می ورزم. به خصوص جنرال های اوکراین.

س: بعد از ختم دوره ی یک ساله ی آتش بس، اولین عملیات علیه نیروهای مجاهدین در پنجشیر در کدام سال اتفاق افتاد؟
ج: در تاریخ دوم ثور 1363 برابر به 22 اپریل 1984 جنگ شروع شد. در این سال نشانه هایی از بازگشت به یک برداشت کاملاً نظامی دیده می شد. اما، این بار با ارتشی جنگنده تر، تجهیزات پیشرفته تر  وتصمیم قاطع و بی سابقه برای نابود سازی کامل مجاهدین آماده شده بودند. شوروی در این عملیات 21 اپریل 1984 خود شان جنگ را در پنجشیر تشدید کردند. راه های مواصلاتی ما را قطع کردند.

س: در کدام نبرد بیشترین تلفات را مردم و مجاهدین در پنجشیر از طرف نیروهای مقابل، متقبل شدند؟
ج: از سال 1358-1979 میلادی که با کمونیست ها درگیر شدیم تا سال 1361-1982 پنجصد نفر شهید داشتیم، در سال 1363-1984 میلادی فقط چهار نفر شهید نظامی داشتیم.

س: جنرال گروموف و جنرال وارینکوف، عملیات های نظامی را از کجا رهبری می کردند. کدام شان با شما در ارتباط بودند؟
ج: مرکز عملیات و تصمیم گیری شان در دارالامان بود. در مواقع اضطراری توسط نماینده ها و طرفداران داخلی شان خاد با ما تماس می گرفتند.

س: در سال 1361-1982 میلادی شوروی ها در ملسپه صبح زودتر نیرو پیاده کردند و شما در سرک بازارک بودید، چگونه نجات پیدا کردید؟
ج: تا جایی که یادم است، صبح زودی، در سال 1361-1982 میلادی، من مثل همیشه از خانه بیرون آمدم، شوروی ها فکر می کردند من در بازارک هستم، بر این تصور آنها نیروهای زیادی را توسط هلیکوپتر در بازارک پیاده کردند، مجاهدین آنجا نبرد را شروع کردند، در روز بسم الله خان همراهم بود. نیروهای شوروی نه تنها نتوانستند مرا دستگیر کنند. بلکه تلفات زیاد را هم متحمل شدند.

س: در سال 1364-1985 میلادی، شوروی ها بار دیگر در ملک خیل کوماندو پیاده کردند، آیا هدف شان دستگیری شما بوده و شما هم آنجا بوده اید؟
ج: من همانجا بودم، تصادفاً صبح زود بر آمدم. قوای شوروی زمانی در ملک خیل کوماندو پیاده کرد بودند که من به عبدالله خیل رسیدم، در آن زمان نیز هدف شان دستگیری من بود.

س: شورای نظار به چه منظوری و در چه سالی تشکیل شد؟
ج: شورای نظار در سال 1362-1983میلادی، به منظور بسیج و تنظیم مجاهدین به وجود آمد. هدف ما از تشکیل شورای نظار این بود که نظام جدیدی را باید به وجود می آوردیم، تا سوق، اداره و جهت دادن به آرمان های ما را در نظر داشته باشند.

س: می گویند شما در طی آتش بس، به جز پنجشیر، پنج پنجشیر دیگر نیز ساخته اید، می شود آن ها را نام ببرید؟
ج: در اندراب، خوست و فرنگ، اشکمش، نهرین و کشم پایگاه های منظم داشتیم که خارج از دره ی پنجشیر قرارداشتند.

س: می شود عملیات خیلاب و به خصوص عملیات کوماندویی انجیرستان را به روشنی بیان کنید؟
ج: نجیب تازه به قدرت رسیده بود، هیئتی را نزد من فرستاد، من روی همه ی پیشنهادها و حرف هایش خط بطلان کشیده و به آن جواب منفی دادم. اواخر سال 1365-1986 میلادی چند روز به عید مانده بود- عید فطر- من در تخار بودم که گشت کشاف ها (طیارات شناسایی) شروع شد. یک تعداد از مجاهدین به رخصتی رفته بودند، تعداد شصت هفتاد نفر مسلح بیشتر نداشتیم. که در دره ی "انجیرستان" بمباران شدیدی شروع شد. از بمباران های مکرر متوجه شدم که این بمباران حمله ی وسیعی را در پی خواهد داشت. گرچه دره ی"خیلاب" وسیع است و تانک ها نمی توانستند به آن دره تعرض کنند- می توانستیم به دره های مجاور برویم- ولی ماندیم.
به مجاهدین گفتم که در تپه های مجاور پشت سنگ های عظیم، موضع بگیرند، همانطور که فکر می کردم، حمله ی وسیع دشمن شروع شد، تعداد زیادی هلی کوپتر پس از پایان بمباران، آسمان آنجا را پوشاند، موقع پیاده کردن کوماندوها بود. در همین موقع که هلی کوپترها روی تپه ها داشتند نیروهای شان را دیسانت می کردند، مجاهدین روی تپه ها در کمین بودند، در ابتدا سه هلی کوپتر را زدند، نیروهای پیاده شده ی شوروی، زیر آتش مسلسل های مجاهدین کشته می شدند. در آن تپه ها "سید یحیی"، "محمد غوث" (که بعد ها شهید شد)، "مسلم" و دیگر مجاهدین مستقر شده بودند.
در یکی از هلی کوپترهای منهدم شده، جسد بازمانده ی یکی از جنرال های شوروی بود. اسناد و نقشه های این عملیات به دست ما افتاد، ما از نقشه ی عملیات دشمن آگاه شدیم. چون بیش از صد و پنجاه نفر کشته شدند، نقشه خود را تغییر دادند.
ما می خواستیم "خیلاب" را پایگاه درست کنیم. قرارگاه "پشغور" را گرفته بودیم، دیدیم جنگ در پنجشیر متوقف شده، شب رفتیم به پریان، از مردم خدا حافظی کردم و گفتم که به پاکستان می رویم، هدف ما از این کار، دادن اطلاعات غلط به مامورهای خبر رسانی بود تا خبر را به شورویها برسانند."احمد ولی" نیز نامه ای را به ماموری (مامور دو جانبه) داده بود که متن آن چنین بود: «ما انبارهای سلاحی را که داشتیم، تمام سلاح ها را جابجا کردیم و صندوق های آن را آتش زدیم.»
شب سردی بود، آتش روشن کردیم، بچه ها به دور آتش نشسته بودند، از افراد "سید ابراهیم" هفت نفر شهید شده بودند. چون طیاره های دشمن آتش را دیدند، به "نمک آب" رفتیم و در آن جا نیز با نیروهای ارتش سرخ درگیر شدیم.

س: از اجلاس بزرگ قوماندان ها- قوماندان های سراسر کشور- در "شاه سلیم" بفرمایید که به چه منظوری بود؟
ج: این اجلاس بزرگ قومانان ها که در برج میزان سال 1369-1990میلادی در "شاه سلیم" تشکیل شد،
بدین منظور بود که استراتژی ما در آن شرایط ایجاب می کرد که قبل از سقوط کابل- پس از خروج نیروهای شوروی- قوماندان ها دور هم جمع شوند، یک استراتژی واحدی اتخاذ کرده و برای سقوط رژیم "نجیب"، عملیات های هماهنگ، برای گسترش جنگ ها در اطراف شهر های بزرگ، انجام شود. با این هدف، کسی را وظیفه دادم تا قوماندان "عبدالحق" را ببیند و همچنین با دیگر قوماندان ها تماس برقرار شد.
همه ی قوماندان ها از این پروسه استقبال کردند که باید شورایی برقرار گردد. پاکستانی ها(آی.اس.آی) از تشکیل این اجلاس و اهداف و استراتژی آن واهمه داشتند، با قوماندان ها تماس برقرار ساختند، رییس I.S.I (استخبارات) پاکستان هم آمد. او می خواست طرح های خود را به ما بقبولاند، طرح حکمتیار نیز با پاکستانی ها هماهنگ بود، با I.S.I به نتیجه ای نرسیدیم. ولی قوماندان ها در این اجلاس بزرگ به توافقی رسیدند، فیصله بر این شد که "عبدالحق" رییس باشد، من گفتم "مولوی حقانی" باشد. گفتند باید برویم "اسلام آباد"، رفتیم اسلام آباد نزد "اسلم بیگ" (جا نشین وزیر دفاع پاکستان).
در این اجلاس طرح ما این بود که طی عملیات های هماهنگ از ولسوالی ها (فرمانداری ها) به سوی شهر ها، حرکت کنیم. در صورت تسخیر شهر ها، برای پیشگیری از "انارشی" در شهر ها و اداره ها، اردوی منظمی را تشکیل دهیم و همچنین تشکیل واحد های اداری و مدیریت، از اهداف برجسته ی دیگر این اجلاس بود.
در نتیجه، پس از آن اجلاس، در سال 1370-1991میلادی، حقانی و عبدالحق، خوست را فتح کردند. در تابستان 1370-1991میلادی مجاهدین خطه ی شمال، در یک عملیات گسترده شهر خواجه غار را فتح کردند.

س: پس از خروج نیروهای شوروی کدام شهر یا ولایت (استان) توسط مجاهدین فتح شد؟
ج: اولین شهری که بعد از خروج ارتش سرخ به دست مجاهدین افتاد، شهر طالقان بود، ما این شهر را بعد از جنگی خونین گرفتیم.

س: آقای حکمتیار در طول سال های جهاد و هم پس از آن به اختلافات دامن می زد؟
ج: قدرت طلبی و افزون خواهی حکمتیار، باعث و بانی "خانه جنگی" و ظهور طالان گردید.

س: آیا بهتر نبود، در زمان خروج نیروهای شوروی، ازقبل، رهبران تنظیم ها، برنامه هایی برای تصرف کابل، نیروهای ضربتی برای امنیت و دیگر شهر ها، کادر های مجرب اداری، تکنوکرات های موجود و غیره را، آماده و یا تربیت می کردند، تا هم از هرج و مرج و هم از چور و چپاول جلوگیری می شد؟
ج: من در مرحله ی جنگ های حساس و استراتژیک بودم، شوروی ها رفته بودند، نجیب آخرین تلاش هایش را می کرد تا سر پا بایستد، حکمتیار توسط جنرال تنی کودتا کرده  شکست خورده بود، و باز در صدد کودتا بود، مجددی می گفت: «دو روز دیگر نجیب سقوط می کند»، من گفتم: «دو سال دیگر نجیب سقوط خواهد کرد.» چرا که کارها خام بود، رهبران آمادگی نداشتند. برنامه ای برای خود از قبل تدوین نکرده و پیش بینی های لازم به عمل نیامده بود تا چه کارهایی باید بکنند.
اول باید امنیت شهر کابل تامین می شد، بعد تشکیل حکومت موقت، تشکیل مجلس موسسان و سپس جامعه به سوی انتخابات آزاد سوق داده می شد. آن گاه بود که یک حکومت مقتدر مرکزی، می توانست جلو اهداف شوم استعماری پاکستان را بگیرد. آن وقت بود که ارتش ملی ما از هم فرو نمی پاشید. به طور مثال قومندان قوای مسلح هرات رؤفی به من گفت: «هرات را به کی تسلیم کنم؟» گفتم: «به اسمعیل خان» حکومت نجیب در حال فروپاشی بود، باید یک وحدت ملی، یک اتحاد واقعی بین رهبران به وجود می آمد تا این فجایع به وجود نمی آمد.

س: در زمان حکومت چهار ماهه ی استاد ربانی، چه گروهی و از کجا جنگ را علیه دولت شروع کرد؟
ج: حزب اسلامی حکمتیار، از چهار آسیاب کابل را موشک باران کرد و دوستم از داخل کابل.

س: عبدالعلی مزاری چه خواست های انجام نشدنی داشت که در کودتای 11 جدی (دی) 1372-1993میلادی، در کنار حکمتیار و دوستم ایستاد؟
ج: اختلافات از آن زمان شروع شد که رژیم نجیب در حال سقوط بود، به گروه های دیگر گفتم که باید
شورایی تشکیل بدهیم. اول محمد اکبری در رأس هیئت بود. می گفت: «می باید با نجیب کنار بیاییم»، در رأس هیئت دومی، کاظمی بود که هردو می خواستند با دولت نجیب سازش کنیم. جنرال مؤمن ارتباطی ما بود. وحدتی ها با حسام الدین متحد شدند و اعلام کردند که «شهر مزار شریف آزاد شد.» با دوستم هم متحد شدند. به اختلافات دامن زده شد. ما چهاریکار را گرفتیم و به آنها گفتم که بگذارید کار سیاسی بکنیم: «حکومت موقت و سپس انتخابات.» که این از آرزوهای دیرینه ام بود و حق طبیعی مردم. مزاری می گفت: «من باید صدر اعظم شوم و دوستم وزیر دفاع باشد.» از خواسته های انجام نشدنی مزاری یکی حکومت خود گردان در هزاره جات بود.

س: اگر بین شما و حکمتیار اتحاد واقعی به وجود می آمد آیا باز هم طالبان ظهور می کردند؟
ج: اگر حکمتیار با ما صادق می بود، طالبی به وجود نمی آمد.

س: حکمتیار کنفدراسیون «افغانستان- پاکستان» را می خواست، آیا طالبان هم همین هدف را دنبال می کنند؟
ج: حکمتیار، میاطفیل (رهبر جماعت اسلامی پاکستان) و پاکستان این (کنفدراسیون افغنستان- پاکستان) یکی از اهداف شان بود. وقتی "پیتر تامسن" این موضوع را مطرح کرد، من فوراً رد کردم و حالا هم رد می کنم.

س: چطور شد، پس از عقب نشینی از کابل، تصمیم به مقاومت بر ضد طالبان را گرفتید؟
ج: وقتی که از کابل عقب نشینی می کردیم، به این فکر بودم که باید مقاومت کنم. من در خیرخانه بودم. اول تانک ها را از کابل کشیدیم، بعد نیروهای مسلح را. در خیرخانه می خواستیم مقاومت کنیم. با دوستم، خلیلی و دیگر دوستان، شورا کردیم. ولی دیگر دیر شده بود. آن بود که به پنجشیر آمدیم. آمادگی گرفتیم. طالبان تا دالان سنگ به پیش آمده بودند. ملابهشتی سرکرده ی شان بود. پس از انفجار دالان سنگ (اول دره ی پنجشیر سفلی) طالبان تلفات سختی را متحمل شدند و سپس تعرض و حمله ی نیروهای ما شروع شد که آنها را تا دروازه ای کابل راندیم.

س: نقش زنان را در جامعه چگونه می بینید، آیا دوست دارید زنان کشور ما تحصیلکرده باشند؟
ج: چرانه، زنان نیمی از پیکره ی جامعه ی بشری هستند، در جامعه ی مدنی، حق و حقوقی دارند. زنان کشور ما در دوران جهاد دوشادوش ما در صحنه ایستاده بودند، فداکاری ها کردند. من در دوران جهاد، زنان زیادی را دیدم که در شرایط سخت، زیر بمباران های دشمن به ما نان می پختند، جان فشانی می کردند. ما مخالف بازگشایی مکاتب دخترانه نیستیم.

س: شما که تا به حال دو دهه از عمر شریف تان را صرف جنگ و مبارزه کرده اید، به نظر شما چه نوع حکومتی در افغانستان ایده آل است؟
ج: یک حکومت اسلامی که براساس رأی عمومی مردم به وجود بیاید: جمهوری اسلامی. افکار قبایلی ملاعمر با ما تفاوت کلی دارد. در جامعه ی ما زن حق رأی دارد، زن می تواند کاندید شود، به کارهای اجتماعی مشغول گردد. ما با تلویزیون و سینمای سالم مخالف نیستیم.

س: در طول جنگ نه ساله با ارتش سرخ، تعداد تلفات مجاهدین به چند نفر می رسد؟
ج: ما جمعاً در حدود هزار و پنجصد (1500) نفر از مجاهدین شهید دادیم و شاید سه تا چهار هزار نفر اهالی پنجشیر بر اثر بمباران ها و جنگ های شدید، شهید شده باشند.

س: تاکی می جنگید؟
ج: تا رسیدن به قله ی آزادی، تا رسیدن به یک کشور آزاد با صلح پایدار و افغانستان یکپارچه و متحد.۲

پاورقی:

1: هدف از عملیات انتحاری یا شهادت طلبانه، در گفتار شهید احمد شاه مسعود، که در آن زمان اجرا کنندگانش به نام فدایی یاد می شدند، آنچه امروز به نام عملیات انتحاری یا شهادت طلبانه مرسوم شده، و بیشتر با بستن مواد انفجاری به بدن اجرا کننده عملیات یا به هر شکلی که کشته شدن اجرا کننده ی عملیات را به صورت عمدی از سوی خودش در بر می داشته باشد، نیست، بلکه هدف اجرایی یک عملیات پر مخاطره علیه دشمن است که احتمال شهادت در آن بالاست، نه اینکه فدایی خود دست به انفجار یا کشته شدن عمدی خود بزند.
2. گفتگوی احمد شاه فرزان با احمد شاه مسعود به تاریخ 15/3/1378 برابر به 5/6/1999، تحت عنوان (تارسیدن به قله ی آزادی) به نقل از کتاب «مردی استوار و امیدوار به افق های دور»، صفحات 74-98، به اهتمام: احمد شاه فرزان و انجنیر توریالی غیاثی، از انتشارات ترانه، چاپ اول، بهار 1379.


http://ahmadshahmassoud-orodbozorg.blogsky.com/


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


ارد بزرگ

زندگی نامه ارد بزرگ از پایگاه تاریخ , فرهنگ و تمدن ...

 

سخن گفتن از ارد بزرگ کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه  اندیشه و هنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ای که همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالی افغانستان است ) که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشید و رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی است البته با زبان ترکی آذربایجان  کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته با فارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه  و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و فردوسی بود  تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک  خیام و گروهی دیگر از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسه سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود  دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان      کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر            تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار             سزد گر جفا بیند از روزگار

به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه کهن شناور است اهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی  خویش در چنین وضعیتی قرار دارند . شما به زندگی سراسر رنج و اندوه  فردوسی بزرگ نظری بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه می شود با همان غمها و همان محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک …
هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشه نبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند …
آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما روان او همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
وقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانش پر اشک می شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که همیشه دور از آن زیسته و اما انگار تک تک برگهای درختان آنجا را هر بار لمس کرده و می شمارد . وقتی او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روان او فرو می روید .

اُرد بزرگ به غیر از نوشته هایش در اثر جاودانه اش " قاره کهن "  سه اثر زیبا دارد به شکل تابلو ،که بر کاغذ مومی نقش شده آنها تابلوها یک سوژه مشترک را دنبال می کنند نام اثر " تاجیکستان " است .
تابلوی نخست تصویر نقش برجسته بانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد (مام میهن) بروی آن یک قطره خون است دست را جلو بُرده ، گویا می خواهد آن را به کسی هدیه کند ، اما کسی رو در رویش  نیست.

در اثر دوم ، رخ آن بانو از  دختر نوجوان  به زنی زیبا دگر گون شده  و توانسته میزبانی شایسته برای این هدیه پیدا کند و آن کسی نیست جز فرزند خویش .

و اثر سوم و آخر ، مام میهن رخش غرق در اندوه است .
یک شکاف بر روی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده است مادر دست کودک را محکم گرفته بدانگونه که تمام رگهای دستش برآمده است  .
قطرات خون از کنار دست در حال چکیدن است .

جالب اینجاست که در تابلوی آخر امضای استاد دیده نمی شود وقتی یکی از شاگردانش علت را می پرسد  چنین پاسخی می دهد که : دو سال پس از آفرینش اثر به این داستان پی بردم  ! .
 ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا در یک نقطه است و در تابلوی سوم دقیقا همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخ جای گرفته ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟ …

ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویش دست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند  .
آیا او خود فرزندی دور از مادر است ؟ و این همان نیرویست که باعث شده  ماهها زمان خویش را صرف اجرای این اثر ماندگار بنماید ؟ آیا این یک تراژدی نیست ؟

Tajikistan - OROD BOZORG 1

Tajikistan - OROD BOZORG 2

Tajikistan - OROD BOZORG 3

 

بد نیست در اینجا خاطره یکی از فرماندهان ناحیه جلال آباد افغانستان در هنگام جنگ با طالبان را بیاورم :
 هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران  می شدند  و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر به زانو در  خواهد آمد،  و اندک نیروی ملت افغانستان هم قربانی سیاستهای متجاوزانه پاکستان و امارات  واقع شود .

در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه ترین آثار اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز …
در اثر شیر سنگی است که پایش زخم برداشته  (احتمالا از پس یک نبرد) و آهوی ظریف و  کوچک ، گونه  خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند … این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم  چهره احمد شاه مسعود فرماندهی که همیشه تبسمی زیبا بر لب داشت و نیروهایش از این منظر دلگرم به ادامه مبارزه بودند شدیدا اندوهگین و ناراحت بوده است و کسی دلیل آن را نمی دانست با دیدن هدیه ارد بزرگ چهره اش تبسم زیبای گذشته را باز می یابد  در آن جا از خواب شب قبل خود برای نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که  از ارد بزرگ  برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود …
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده  و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم  را می بست تا جراحتم التیام یابد ! "
 می گویند این دوستی تا هنگام کشته شدن احمد شاه مسعود ادامه داشته است .
آیا عشق آن دو فنا شدنی است ؟
یاد تابلوی از استاد افتادم در آن تابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمه مشترک ، دوباره همان قلب زیبا با یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگ است و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و خون سرخ همچنان می درخشد آیا این انگاره  در ما ایجاد نمی شود که او در این اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونه ترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر آن نیست؟ 
و این پاسخ دوستی اش با شیر تنگه پنجشیر است .
در زیر این اثر قسمتی از یک شعر زیبا از علامه اقبال لاهوری دیده می شود که :

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلا مان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

اثر زیبای ارد بزرگ - OROD BOZORG

در ابتدای این نوشته هم گفتم سخن گفتن از او کار ساده ای نیست خودم هم نمی دانستتم چگونه ابعاد وجودی اش را درست پیدا کنم برای همین سعی کردم سئوالاتی را در ذهنم بیابم که از طریق پاسخ آنها به نکاتی کلیدی تر برسم یکی از سئوالات این بود که برای او کدام نقطه از سرزمین گرامیمان دلپذیر تر برایش بوده ؟ و این پاسخ را یافتم که :
در کوه رحمت آرامشگاه ابدی اردشیر سوم و همسرش بیشترین لذت را بردم آنجا سبک بودم و تنها جای بوده که خاکش رابوسیده ام آنجا همچون طفلی بودم در دامان مادر (1) و دیگر جای ، پاسارگاد و تخت گاه کورش هخامنشی بود به نظرم برای امثال من که عاشق وطنیم  آنجا خود کعبه ای با ارزش است .
در این زمان بود که دانستم او انسانی است آمیخته با احساس وطن دوستی بسیار و در عین حال فداکار ، می گویند در نفی عقایدش هر چه گفته اند و عقده های دل را برون نموده اند او باز هم سکوت  کرده  تا  باز بگویند…
به نظر من انسان باید آنقدر بر راه و مسیر زندگی خویش مسلط بوده باشد که رویاروی اندیشه دیگران را با خود ببیند و باز متبسم باشد . یک روز در میان جمع از او می پرسند مدینه فاضله کجاست ؟ پاسخش این بوده : در درون شما!
دوباره می پرسند که ما بدنبال وجه بیرونی آنیم و او می گوید پس بسازیدش
باز می پرسند کدام وجه از درون ما سازنده چنین ساختاریست ؟
او می گوید : احساسات …احساسات با ارزشترین و زیبا ترین وجه وجودی آدمیان است . احساسات نمایانگر مراوده ما ، به بی ریا ترین گونه ممکن است . آنچه هنرمند را به درجه بلند آفرینش ، نیروی که تنها پروردگار داراست رسانیده چیزی نیست جز همان بیان احساسات …هنر چون ریشه در احساسات و روان آدمی دارد و بی میانجی در اختیار ما گذاشته می شودد با تارها و ساختار وجودی ما ارتباط برقرار نموده و او را به فضای ملکوتی سوق می دهد که هم جذاب است و هم ،در نهاد خویش خلسه الهی دارد .

می گویند بارها از او شنیده اند ساعتهای که او در کنار آفریده های هنرمندان است از ساعتهای عمرشان شمرده نمی شود چون در آنجا تمام اجزای وجودیشان همراه احساسات پاک آفرینشگرهای آثاراست .
آری در اینجا باید به این نکته اعتراف کنم که دیگر او برای من اندیشمندی بزرگ محسوب نمی شد اینجا دیگر شیفته سلوک و سخنان حکیمانه او شده بودم .
به یاد سخن تائو حکیم چینی افتادم که بالاترین رابطه انسانی، رابطه بر اساس احساسات است و سپس اخلاق …
باید برای آخرین پرسشم پاسخی می یافتم  و دیدم اوبه این پرسش که سازندگان آینده چه کسانی هستند؟ او چنین پاسخی داده : هنرمندان… دوباره پرسیده اند فقط هنرمندان! و او اینبار با تاکید بیشتری پاسخ داده : فقط هنرمندان !!!
به یاد مجله ای افتادم که طرح جلد آن تصویری از او بود و در زیر آن جمله ای از دکتر علی شریعتی درج شده بود بدین مضمون که:
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.

می گویند عصر یک روز تعطیل یکی از هنرمندان برجسته با کمک یکی از شاگردان آن بزرگ به دیدارش می روند و نیت شان عرض ادب بوده و هم اینکه بگویند تا چه اندازه با اندیشه او همراهند  …می بیینند ایشان میهمان دارند می گویند زمانی دیگر می آیم او مانع
می شود  و می گوید : حتما لازم بوده بیایید که آمده اید … و مسلما تقدیری  بر آن است و هیچ امری اتفاقی نیست…می نشینند  در فاصله ای که او از جمع میهمانان برای چند لحظه ای جدا می شود پیرمردی که در کنار آنها نشسته بوده می گوید : اکنون چند هفته ایست با دخترم نزد استاد می آیم … ما از شهرستانی می آیم که تا اینجا 220 کیلومتر فاصله دارد و حدودا 4 ساعت در اتوبوس هستیم و 3 ساعت نزد این بزرگ مرد و دوباره 4 ساعت با اتوبوس در راه برگشت . آن هنرمند برجسته می گوید در خود فرو رفتم و گفتم این راه تازه برای من شروع شده روح بزرگی  که توانسته انسانها را آنچنان شیفته و مجذوب خود کند که حتی روز استراحت او هم منزلش مملو از دوستدارن مشتاق  اوست باید سالها کاوید و در مسیر راهی که نشان می دهد گام برداشت  تا به نخستین منزلی برسیم که او سالهاست آن را بدرود گفته ….

 

کتاب قاره کهن و ارد بزرگ

یکی از جاودانه ترین آثار او کتاب قاره کهن است  حاوی نکاتی  که شاید سالها باید بر روی آنها تعمق بنمایم  تا درست مفاهیم آن را دریابیم

سخن او بشارت گونه است می گوید :
خاور و باختر
واژه گان خاور (شرق)  و باختر (مغرب) در سامانه جهانی به چه گونه است .
خاور کدام سرزمین ؟ و باختر کجاست؟
چه رازی در پس این واژگان است ؟!
امروز پرده از رازی پزرگ بر خواهم داشت !
می دانم هر آزده ای اگر پایش را بدرون یافته هایم بگذارد ، دیگر  پس نخواهد کشید

 

سپس توضیح می دهد که در نوشتارش  " قاره کهن"  و یا  " سرزمین ما " سرزمین هایست که  کشورهای قزاقستان ، ازبکستان ، تاجیکستان ، قرقیزستان ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، شمال باختری هندوستان ( سرزمین کشمیر ) ، پاکستان ،  ایران ، عراق ، ترکیه ، سوریه ، لبنان ،  نیمروزی ترین (جنوبی ترین ) بخش روسیه در میانه استراخان در شمال دریای خزر تا  نیمروز اکراین ، آذربایجان ، ارمنستان و گرجستان در آن جای دارند .

ارد بزرگ و نظریه قاره کهن

و می پرسد :
با نگاهی بر پیشینه فرهنگ ، منش  و بافت بومی  چه همانندی میان مردم " سرزمین ما" با خاور جهان ( فیلیپین ، تایلند ، کامبوج  ، ژاپن ، چین … )  دیده می شود ؟
ما چه همریشگی  با چپره (جامعه) و توده مردم آنها داریم ؟
چرا هنگامی که به اروپا می نگریم آنان را همگن تر می بینیم ؟

او نظریه خود را با دیدی فراتر چنین ادامه می دهد :

چهار منش مردم جهان
1- خاور :
در خاور جهان ، برگرفته از چین و کشورهای گرداگرد آن ،  احساسات  و انگاره پردازی (افسانه ای ، خیالبافی) میاندار است .
با نگاهی به اندیشه های بودا ، کنفسیوس و تائو می بینیم بیشتر رفتارهای آنها احساسی است، و در هنرهایی همچون خوشنویسی و نگارگری این احساس بیشتر دیده می شود .

چند گزینه :
- ناسازگاری احساسی چین بر سر دیدار نخست وزیران ژاپن از یک نیایشگاه دیرینه  .
- گروهک های نو پای انگاره پرداز  در ژاپن و یا چین که گاهی خوی سیتزه جویانه به خود می گیرند.
- جشنها و بزمهایی همچون رقص اژدها
- در ورزش نیز آنان پرشتاب  و احساسی همچون ورزش های بومی خویش رفتار می کنند
- بزم چای نمونه دیگر آن است .

2- باختر :
وارون بر این در باختر مَن